نثر · شماره 54
نقل است که ده سال بود تا ذالنون را سکبایی آرزو می کرد و آن آرزو به نفس نمی داد. شب عیدی بود. نفس گفت: چه باشد که فردا به عیدی ما را لقمه ای سکبا دهی؟
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 51
آن جوان برفت و انگشتری به بازار برد. به درمی بیش نمی گرفتند. جوان خبر بازآورد. او را گفت: به جوهریان بر و بنگر تا چه می خواهند.
# - 52
ببرد. به هزار دینار خواستند. خبر بازآورد. جوان را گفت: علم تو به حال صوفیان همچنان است که علم آن بازاریان به این انگشتری.
# - 53
جوان توبه کرد و از سر آن انکار برخاست.
# - 54
نقل است که ده سال بود تا ذالنون را سکبایی آرزو می کرد و آن آرزو به نفس نمی داد. شب عیدی بود. نفس گفت: چه باشد که فردا به عیدی ما را لقمه ای سکبا دهی؟
انتخابشده - 55
گفت: ای نفس! اگر خواهی که چنین کنم امشب با من موافقت کن تا همه قرآن را در دو رکعت نماز برخوانم.
# - 56
نفس موافقت کرد. روز دیگر سکبا بساخت و پیش او بنها د، و انگشت را پاک کرد و در نماز ایستاد. گفتند: چه بود؟
# - 57
گفت: در این ساعت نفس با من گفت که آخر به آرزوی ده ساله رسیدم.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 54 از «ذکر ذالنون مصری رحمه الله علیه» است.