نثر · شماره 57
گفت: در این ساعت نفس با من گفت که آخر به آرزوی ده ساله رسیدم.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 54
نقل است که ده سال بود تا ذالنون را سکبایی آرزو می کرد و آن آرزو به نفس نمی داد. شب عیدی بود. نفس گفت: چه باشد که فردا به عیدی ما را لقمه ای سکبا دهی؟
# - 55
گفت: ای نفس! اگر خواهی که چنین کنم امشب با من موافقت کن تا همه قرآن را در دو رکعت نماز برخوانم.
# - 56
نفس موافقت کرد. روز دیگر سکبا بساخت و پیش او بنها د، و انگشت را پاک کرد و در نماز ایستاد. گفتند: چه بود؟
# - 57
گفت: در این ساعت نفس با من گفت که آخر به آرزوی ده ساله رسیدم.
انتخابشده - 58
گفتم: به خدای که نرسی بدان آرزو.
# - 59
و آنکس که این حکایت می کرد چنین گفت: که ذوالنون در این سخن بود که مردی درآمد، با دیگی سکبا، پیش او بنهاد. گفت: ای شیخ! من نیامده ام. مرا فرستاده اند. بدانکه من مردی حمالم و کودکان دارم. از مدتی باز سکبا می خواهند و سیم فراهم نمی آمد. دوش به عیدی این سکبا ساختم. امروز در خواب شدم. جمال جهان آرای رسول را صلی الله علیه و سلم به خواب دیدم. فرمود: اگر خواهی که فردا مرا بینی این را به نزد ذوالنون بر و او را بگوی که محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب شفاعت می کند که یک نفس با نفس خود صلح کن و لقمه ای چند به کار بر.
# - 60
ذوالنون بگریست. گفت: فرمان بردارم.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 57 از «ذکر ذالنون مصری رحمه الله علیه» است.