نثر · شماره 58
گفتم: به خدای که نرسی بدان آرزو.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 55
گفت: ای نفس! اگر خواهی که چنین کنم امشب با من موافقت کن تا همه قرآن را در دو رکعت نماز برخوانم.
# - 56
نفس موافقت کرد. روز دیگر سکبا بساخت و پیش او بنها د، و انگشت را پاک کرد و در نماز ایستاد. گفتند: چه بود؟
# - 57
گفت: در این ساعت نفس با من گفت که آخر به آرزوی ده ساله رسیدم.
# - 58
گفتم: به خدای که نرسی بدان آرزو.
انتخابشده - 59
و آنکس که این حکایت می کرد چنین گفت: که ذوالنون در این سخن بود که مردی درآمد، با دیگی سکبا، پیش او بنهاد. گفت: ای شیخ! من نیامده ام. مرا فرستاده اند. بدانکه من مردی حمالم و کودکان دارم. از مدتی باز سکبا می خواهند و سیم فراهم نمی آمد. دوش به عیدی این سکبا ساختم. امروز در خواب شدم. جمال جهان آرای رسول را صلی الله علیه و سلم به خواب دیدم. فرمود: اگر خواهی که فردا مرا بینی این را به نزد ذوالنون بر و او را بگوی که محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب شفاعت می کند که یک نفس با نفس خود صلح کن و لقمه ای چند به کار بر.
# - 60
ذوالنون بگریست. گفت: فرمان بردارم.
# - 61
نقل است که چون کار او بلند شد، کس را چشم بر کار او نمی رسید. اهل مصر به زندقه بر وی گواهی می دادند، و جمله بر این متفق شدند و متوکل خلیفه را از احوال او آگاه کردند. متوکل کس فرستاد تا وی را بیاوردند به بغداد، و بند برپای او نهادند. چون به درگاه خلیفه رسید گفت: این ساعت مسلمانی بیاموختم از پیرزنی، و جوانمردی از سقایی.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 58 از «ذکر ذالنون مصری رحمه الله علیه» است.