نثر · شماره 19
گفت: آخر مدتی است که اینجا می آیی و طاق ندیده ای؟
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 16
مادر گفت: ای پسر تو را در کار خدای کردم و حق خویشتن به تو بخشیدم. برو و خدا را باش.
# - 17
پس بایزید از بسطام برفت و سی سال در شام و شامات می گردید، و ریاضت می کشید، و بی خوابی و گرسنگی دایم پیش گرفت، و صد و سیزده پیر را خدمت کرد، و از همه فایده گرفت، و از آن جمله یکی صادق بود. در پیش او نشسته بود. گفت: بایزید آن کتاب از طاق فروگیر.
# - 18
بایزید گفت: کدام طاق؟
# - 19
گفت: آخر مدتی است که اینجا می آیی و طاق ندیده ای؟
انتخابشده - 20
گفت: نه!مرا با آن چه کار که در پیش تو سر از پیش بردارم؟ من به نظاره نیامده ام.
# - 21
صادق گفت: چون چنین است برو. به بسطام باز رو که کار تو تمام شد.
# - 22
نقل است که او را نشان دادند که فلان جای پیر بزرگ است. از دور جایی، به دیدن او شد. چون نزدیک او رسید آن پیر را دید که او آب دهن سوی قبله انداخت. در حال شیخ بازگشت. گفت: اگر او را در طریقت قدری بود خلاف شریعت بر او نرفتی.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 19 از «ذکر بایزید بسطامی رحمه الله علیه» است.