نثر · شماره 135
شیخ گفت: این ساعت برو و موی محاسن و سر را پاک بستره کن و این جامه که داری برکش وازاری از گلیم بر میآن بند و توبره پر جوز برگردن آویز و به بازار بیرون شو، و کودکان را جمع کن و بدیشان گوی هرکه مرا یکی سیلی می زند یک جوز بدو می دهم. همچنین در شهر می گرد، هرجا که تو را می شناسد آنجا رو، وعلاج تو این است.
شاعرعطارقالبسایر
در متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 132
مرد گفت: دوای این چیست.
# - 133
شیخ گفت: تو هرگز قبول نکنی.
# - 134
گفت: کنم! با من بگوی تا به جای آورم هرچه گویی.
# - 135
شیخ گفت: این ساعت برو و موی محاسن و سر را پاک بستره کن و این جامه که داری برکش وازاری از گلیم بر میآن بند و توبره پر جوز برگردن آویز و به بازار بیرون شو، و کودکان را جمع کن و بدیشان گوی هرکه مرا یکی سیلی می زند یک جوز بدو می دهم. همچنین در شهر می گرد، هرجا که تو را می شناسد آنجا رو، وعلاج تو این است.
انتخابشده - 136
مرداین بشنود. گفت: سبحان الله لااله الا الله.
# - 137
گفت: کافری اگر این کلمه بگوید مومن می شود. تو بدین کلمه گفتن مشرک شدی.
# - 138
مرد گفت: چرا؟
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 135 از «ذکر بایزید بسطامی رحمه الله علیه» است.