نثر · شماره 182
نقل است که گبری بود در عهد شیخ گفتند: مسلمان شو!
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 179
تا وقت خویش بازیافت.
# - 180
نقل است که در همسایگی او گبری بود و کودکی داشت. این کودک می گریست که چراغ نداشتند. بایزید به دست خویش چراغی در خانه ایشان برد. کودکشان خاموش شد. ایشان گفتند: چون روشنایی بایزید درآمد، دریغ بود که به سر تاریکی خویش شویم.
# - 181
در حال مسلمان شدند.
# - 182
نقل است که گبری بود در عهد شیخ گفتند: مسلمان شو!
انتخابشده - 183
گفت: اگر مسلمانی این است که بایزید می کند، من طاقت ندارم. و اگر این است که شما می کنید، آرزو نمی کند.
# - 184
نقل است که روزی در مسجدی نشسته بود. مریدان را گفت: برخیزید تا به استقبال دوستی شویم - از دوستان جبار عالم.
# - 185
پس برفتند. چون به دروازه رسیدند ابراهیم هروی بر خری نشسته می آمد بایزید گفت: ندا آمد از حق به دلم او را استقبال کن و به ما شفیع آور. » گفت: اگر شفاعت اولین و آخرین به تو دهند هنوز مشتی خاک بود.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 182 از «ذکر بایزید بسطامی رحمه الله علیه» است.