نثر · شماره 266
یکی شیخ را گفت: دل صافی کن تا با تو سخنی گویم.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 263
گفت: من به حضرت بودم و تو را ندیدم.
# - 264
شیخ گفت: راست می گویی. من درون پرده بودم و تو بیرون. و بیرونیان درونیان را نبینند.
# - 265
گفت: هرکه قرآن نخواند، و به جنازه مسلمان حاضر نشود، وبه عیادت بیماران نرود، و یتیمان را نپرسد، ودعوی این حدیث کند بدانید که مدعی است.
# - 266
یکی شیخ را گفت: دل صافی کن تا با تو سخنی گویم.
انتخابشده - 267
شیخ گفت: سی سال است تااز حق دل صافی می خواهم، هنوز نیافته ام. به یک ساعت از برای تو دل صافی از کجا آرم؟
# - 268
و گفت: خلق پندارند که راه به خدای روشنتر از آفتاب است، و من چندین سال است تا از او می خواهم که مقدار سر سوزنی از این راه بر من گشاده گرداند و نی شود.
# - 269
نقل است که آن روز که بلایی بدو نرسیدی گفتی: الهی! نان فرستادی، نان خورش می باید. بلایی فرست تا نان خورش کنم.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 266 از «ذکر بایزید بسطامی رحمه الله علیه» است.