نثر · شماره 269
نقل است که آن روز که بلایی بدو نرسیدی گفتی: الهی! نان فرستادی، نان خورش می باید. بلایی فرست تا نان خورش کنم.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 266
یکی شیخ را گفت: دل صافی کن تا با تو سخنی گویم.
# - 267
شیخ گفت: سی سال است تااز حق دل صافی می خواهم، هنوز نیافته ام. به یک ساعت از برای تو دل صافی از کجا آرم؟
# - 268
و گفت: خلق پندارند که راه به خدای روشنتر از آفتاب است، و من چندین سال است تا از او می خواهم که مقدار سر سوزنی از این راه بر من گشاده گرداند و نی شود.
# - 269
نقل است که آن روز که بلایی بدو نرسیدی گفتی: الهی! نان فرستادی، نان خورش می باید. بلایی فرست تا نان خورش کنم.
انتخابشده - 270
روزی بوموسی از شیخ پرسید: بامدادت چون است؟
# - 271
گفت: مرا نه بامداد است و نه شبانگاه.
# - 272
و گفت به سینه ما آوازی دادند که: ای بایزید! خزاین ما از طاعت مقبول و خدمت پسندیده پراست. اگر مارا می خواهی چیزی بیاور که ما را نبود.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 269 از «ذکر بایزید بسطامی رحمه الله علیه» است.