نثر · شماره 313
گفتند: باز نگر!
شاعرعطارقالبسایر
در متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 310
گفتم: بی زلت بازنتوانم گشت. گستاخی خواهم کرد.
# - 311
گفتند: بگوی.
# - 312
گفتم: بر همه خلایق رحمت کن.
# - 313
گفتند: باز نگر!
انتخابشده - 314
بازنگرستم، هیچ آفریده ندیدم، الا او را شفیعی بود و حق را بر ایشان بسی نیکخواه تر از خود دیدم. پس خواموش شدم. بعد از آن گفتم: بر ابلیس رحمت کن!
# - 315
گفتند: گستاخی کردی! برو که او از آتش است، آتشی را آتش باید. تو جهد آن کن که خود را بدان نیاری که سزای آتش شوی که طاقت نیاری.
# - 316
نقل است که گفت: حق تعالی مرا دو هزار مقام در پیش خود حاضر کرد و در هر مقامی مملکتی بر من عرضه کرد. من قبول نکردم. مرا گفت: ای بایزید! چه می خواهی؟
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 313 از «ذکر بایزید بسطامی رحمه الله علیه» است.