نثر · شماره 588
عبدالله بایستاد. گفت: دعا کن تا حق تعالی چشم مرا بازدهد.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 585
نقل است که در تقوی تا حدی بود که یکبار در منزلی فرود آمده بود و اسبی گرانمایه داشت. به نماز مشغول شد. اسب در زرع شد. اسب را همانجا بگذاشت و پیاده برفت و گفت وی کشت سلطانیان خورده است. و وقتی از مرو به شام رفت، به جهت قلمی که خواسته بود و باز نداده، تا باز رسانید.
# - 586
نقل است که روزی می گذشت. نابینایی گفتند که عبدالله مبارک می آید. هرچه می باید بخواه.
# - 587
نابینا گفت: توقف کن یا عبدالله!
# - 588
عبدالله بایستاد. گفت: دعا کن تا حق تعالی چشم مرا بازدهد.
انتخابشده - 589
عبدالله سر در پیش انداخت و دعا کرد. در حال بینا شد.
# - 590
نقل است که روزی در دهه ذی الحجه به صحرا شد و از آروزی حج می سوخت، و گفت: اگر آنجا نیم باری بر فوت این حسرتی بخورم، و اعمال ایشان به جای آرم که هرکه متابعت ایشان کند در آن اعمال که موی بازنکند و ناخن نچیند او را از ثواب حاجیان نصیب بود.
# - 591
در آن میان پیرزنی بیامد، پشت دوتاه شده، عصایی در دست گرفته، گفت: یا عبدالله! مگر آروزی حج داری؟
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 588 از «ذکر بایزید بسطامی رحمه الله علیه» است.