نثر · شماره 42
گفت: نتراشم.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 39
نقل است که او را بر کسی مالی بود و در محلت آن شخص شاگردی از آن امام وفات کرد. اما م به نماز او رفت. آفتابی عظیم بود و در آن جا هیچ سایه نبود الا دیواری که از آن مرد بود که مال به امام می بایست داد. مردمان گفتند: در این سایه ساعتی بنشین.
# - 40
گفت:
# - 41
مرا برصاحب این دیوار مالی است. روا نباشد که از دیوار او تمتعی به من رسد. که پیغمبر فرموده است کل قرض جر منفعه فهو ربوا. اگر منفعتی گیرم ربا باشد نقل است که او را یک بار محبوس کردند یکی از ظلمه بیامد و گفت مرا قلمی بتراش.
# - 42
گفت: نتراشم.
انتخابشده - 43
گفت : چرا نمی تراشی
# - 44
گفت: ترسم که از آن قوم باشم که حق تعالی فرموده است احشرو الذین ظلموا و ازواجهم الایه.
# - 45
و هرشب سیصد رکعت نماز کرد ی. روزی می گذشت، زنی با زنی گفت: این این مرد هر شب پانصد رکعت نماز می کند. امام آن بشنید. نیت کرد که بعد از آن پانصد رکعت نماز کند، در هرشبی تا ظن ایشان راست شود.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 42 از «ذکر امام ابوحنیفه رضی الله عنه» است.