کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 14

گفت: بلی!

چهرهٔ عطارشاعر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 11

    شافعی گویدکه : رسول را علیه السلام، به خواب دیدم. مرا گفت: ای پسر تو کیستی؟ گفتم: یا رسول الله یکی از گروه تو. گفت: نزدیک بیا! نزدیک شدم. آب دهن خود بگرفت تا به دهن من کند. من دهن بازکردم، چنانکه به لب و دهان و زبان من رسید، پس گفت: اکنون برو که خدای یار تو باد. و هم در آن ساعت علی مرتضی را به خواب دیدم که انگشتری خود بیرون کرد و در انگشت من کرد، تا علی و نبی بر من سرایت کند.

    #
  2. 12

    چنانکه شافعی شش ساله بود که به دبیرستان می رفت و مادرش زاهده بود از بنی هاشم و مردم امانت بدو می سپردندی. روزی دو کس بیامدند و جامه دانی بدو سپردند بعد از آن یکی از آن دو بیامد و جامه دان خواست. به خوی خوش بدو داد. بعد ازآن یک چندی، آن دیگر بیامد و جامه دان طلبید. گفت: به یار تو دادم.

    #
  3. 13

    گفت: مگر نه قرار کردیم که تا هر دو حاضر نباشیم بازندهی؟

    #
  4. 14

    گفت: بلی!

    انتخاب‌شده
  5. 15

    گفت: اکنون چرا دادی؟

    #
  6. 16

    مادر شافعی ملول شد. شافعی درآمد. و گفت: ای مادر! چرا ملول شده ای؟

    #
  7. 17

    حال باز گفت: شافعی گفت: هیچ باک نیست. مدعی کجاست تا جواب گویم.

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 14 از «ذکر امام شافعی رضی الله عنه» است.