نثر · شماره 27
گفتند: پس این را چه کنیم؟
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 24
نقل است که احمد در بغداد نشستی، اما هرگز نان بغداد نخوردی و گفتی: این زمین را امیرالمومنین عمر رضی الله عنه وقف کرده است بر غازیان. و زر به موصل فرستادی تا از آنجا آرد آوردندی و از آن نان خوردی. پسرش صالح بن احمد یک سال در اصفهان قاضی بود و صایم الدهر و قایم اللیل بود و در شب دو ساعت بیشتر نخفتی و بر در سرای خود خانه ای بی در ساخته بود و شب آنجا دو ساعت بیشتر نخفتی و بر در سرای خود خانه ای بی در ساخته بود و شب آنجا نشستی که نباید که در شب کسی را مهمی باشد و در بسته یابد. این چنین قاضی بود. یک روز برای امام احمد نان می پختند. خمیر مایه از آن صالح بستندند. چون نان پیش احمد آوردند گفت: این نان را چه بوده است؟
# - 25
گفتند: خمیرمایه از آن صالح است.
# - 26
گفت: آخر او یکسال قضای اصفهان کرده است. حلق ما را نشاید.
# - 27
گفتند: پس این را چه کنیم؟
انتخابشده - 28
گفت: بنهید، چون سایلی بیابید و بگویید که خمیر از آن صالح است اگر می خواهید بستانید.
# - 29
چهل روز در خانه بود که سایلی نیامد که بستاند. آن نان بوی گرفت و در دجله انداختند. احمد گفت: چه کردید آن نان؟
# - 30
گفتند: به دجله انداختیم.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 27 از «ذکر امام احمد حنبل قدس الله روحه» است.