نثر · شماره 6
گفت: پانزده بار بگوی. گفتم.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 3
پس گفت: بدل یاد کن آنگه که در جامه خواب ازین پهلو به آن پهلو بگردی و زبانت بجنبد بگوی، الله معی الله ناظری الله. شاهدی گفت: این را می گفتم او را خبر دادم گفت:
# - 4
هر شب هفت بار بگوی.
# - 5
گفت: پس او را خبر دادم.
# - 6
گفت: پانزده بار بگوی. گفتم.
انتخابشده - 7
پس از این حلاوتی در دلم پدید می آمد.
# - 8
چون یک سال برآمد خالم گفت نگاه دار آنچه ترا آموختم و دایم بر آن باش تا در گور شوی که در دنیا و آخرت ترا ثمره آن خواهد بود پس گفت:
# - 9
سالها بگذشت همان می گفتم تا حلاوت آن در سر من پدید آمد. پس خالم گفت یا سهل هر که را خدای با او بود و ویرا می بیند چگونه معصیت کند خدای را. بر تو باد که معصیت نکنی. پس من در خلوت شدم آنگاه مرا بدبیرستان فرستادند. گفتم من می ترسم که همت من پراکنده شود.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 6 از «ذکر سهل بن التستری قدس الله روحه العزیز» است.