نثر · شماره 56
گفت: پنج روز.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 53
نقلست که یکبار یعقوب علیه السلام را بخواب دید. گفت: ای پیغامبر خدای این چه شور است که از بهر یوسف در جهان انداخته ای؟
# - 54
چون ترا بر حضرت بار هست حدیث یوسف را بباد برده. ندائی بسر او رسید که یا سری دل نگاه دار و یوسف را بوی نمودند نعره ای بزد و بیهوش شد و سیزده شبانروز بی عقل افتاده بود. چون بعقل باز آمد. گفتند: این جزای آنکس است که عاشقان درگاه ما را ملامت کند.
# - 55
نقلست که کسی پیش سری طعامی آورد و گفت: چند روز است نان نخورده ای؟
# - 56
گفت: پنج روز.
انتخابشده - 57
گفت: گرسنگی تو گرسنگی بخل بوده است گرسنگی فقر نبوده است.
# - 58
نقلست که سری خواست که یکی از اولیا را بیند. پس باتفاق یکی را بر سر کوهی بدید چون بوی رسید، گفت: السلام علیک تو کیستی؟
# - 59
گفت: او.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 56 از «ذکر سری سقطی قدس الله روحه» است.