نثر · شماره 28
گفتم: مسلمان.
شاعرعطارقالبسایر
در متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 25
گفت: گزیر نیست از آنکه از او گزیر نیست.
# - 26
بوتراب گفت: شبی در بادیه می رفتم - تنها - شبی تاریک بود. ناگاه سیاهی پیش من آمد. چندانکه مناره ای ترسیدم. چون او را بدیدم گفتم: تو پری یا آدمی؟
# - 27
گفت: تو مسلمان یا کافری؟
# - 28
گفتم: مسلمان.
انتخابشده - 29
گفت: مسلمان جز خدای از چیزدیگر مترسد.
# - 30
شیخ گفت: دل من به من بازآمد. دانستم که فرستاده غیب است. تسلیم کردم و خوف از من برفت.
# - 31
و گفت: غلامی دیدم در بادیه بی زاد و راحله. گفتم: اگر یقین نیستی با او هلاک شود. پس گفتم: یا غلام به چنین جای می روی بی زاد؟
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 28 از «ذکر ابوتراب نخشبی قدس الله روحه» است.