نثر · شماره 16
یوسف گفت: مرا وصیتی کن.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 13
عاقبت پیش آن شیخ رفت با کاسه تهی. شیخ چون او را بدید تبسمی بکرد و گفت: نام بزرگ خدای از او درخواسته ای؟ گفت: آری.
# - 14
گفت: ذالنون بی صبری تو می دید، موشی به تو داد - سبحان الله - موشی گوش نمی توانی داشت. نام اعظم چون نگاه داری؟
# - 15
یوسف خجل شد و به مسجد ذوالنون بازآمد. ذوالنون گفت: دوش هفت بار از حق اجازت خواستم تا نام اعظم به تو آموزم. دستوری نداد. یعنی هنوز وقت نیست. پس حق تعالی فرمود که او را به موشی بیازمای. چون بیازمودم چنان بود. اکنون به شهر خود بازرو تا وقت آید.
# - 16
یوسف گفت: مرا وصیتی کن.
انتخابشده - 17
گفت: تو را سه وصیت می کنم. یکی بزرگ؛ و یکی میانه؛ و یکی خرد. وصیت بزرگ آن است که هرچه خوانده ای فراموش کنی، و هرچه نبشته ای بشویی تا حجاب برخیزد.
# - 18
یوسف گفت: این نتوانم.
# - 19
پس گفت: میانه آن است که مرا فراموش کنی و نام من با کسی نگویی که پیر من چنین گفته است و شیخ من چنان فرموده است -که این همه خویشتن ستایی است.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 16 از «ذکر یوسف بن الحسین قدس الله روح العزیز» است.