نثر · شماره 18
یوسف گفت: این نتوانم.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 15
یوسف خجل شد و به مسجد ذوالنون بازآمد. ذوالنون گفت: دوش هفت بار از حق اجازت خواستم تا نام اعظم به تو آموزم. دستوری نداد. یعنی هنوز وقت نیست. پس حق تعالی فرمود که او را به موشی بیازمای. چون بیازمودم چنان بود. اکنون به شهر خود بازرو تا وقت آید.
# - 16
یوسف گفت: مرا وصیتی کن.
# - 17
گفت: تو را سه وصیت می کنم. یکی بزرگ؛ و یکی میانه؛ و یکی خرد. وصیت بزرگ آن است که هرچه خوانده ای فراموش کنی، و هرچه نبشته ای بشویی تا حجاب برخیزد.
# - 18
یوسف گفت: این نتوانم.
انتخابشده - 19
پس گفت: میانه آن است که مرا فراموش کنی و نام من با کسی نگویی که پیر من چنین گفته است و شیخ من چنان فرموده است -که این همه خویشتن ستایی است.
# - 20
گفت: این هم نتوانم کردن.
# - 21
پس گفت: وصیت خرد آن است که خلق را نصیحت کنی و به خدای خوانی.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 18 از «ذکر یوسف بن الحسین قدس الله روح العزیز» است.