نثر · شماره 27
و هم ابوعثمان گوید که با ابوحفص به خانه ابوبکر حلیفه بودم و جمعی اصحاب آنجا بودند، از درویشی یاد می کردند. گفتم: کاشکی حاضر بودی.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 24
ابوعثمان حیری گوید: روزی در پیش ابوحفص می رفتم. مویزی چند دیدم پیش او نهاده. یکی برداشتم و در دهان نهادم. حلق مرا بگرفت و گفت: ای خائن!مویز من بخوردی از چه وجه؟
# - 25
گفتم: من از دل تو دانم و بر تو اعتماد دارم و نیز دانستم که هرچه داری ایثار کنی.
# - 26
گفت: ای جاهل!من بر دل خویش اعتماد ندارم، تو بر دل من چون اعتماد داری. به پاکی حق - که عمری است تا برهراس او می زیم و نمی دانم که از من چه خواهد آمد - کسی درون خویش نداند، دیگری درون او چه داند.
# - 27
و هم ابوعثمان گوید که با ابوحفص به خانه ابوبکر حلیفه بودم و جمعی اصحاب آنجا بودند، از درویشی یاد می کردند. گفتم: کاشکی حاضر بودی.
انتخابشده - 28
شیخ گفت: اگر کاغذی بودی رقعه ای نوشتمی تا بیامدی.
# - 29
گفتم: اینجا کاغذ هست.
# - 30
گفت: خداوند خانه به بازار رفته است. اگر مرده باشد و کاغذ وارث را شده باشد نشاید بر این کاغذ چیزی نوشتن.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 27 از «ذکر ابوحفص حداد قدس الله روحه العزیز» است.