نثر · شماره 28
شیخ گفت: اگر کاغذی بودی رقعه ای نوشتمی تا بیامدی.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 25
گفتم: من از دل تو دانم و بر تو اعتماد دارم و نیز دانستم که هرچه داری ایثار کنی.
# - 26
گفت: ای جاهل!من بر دل خویش اعتماد ندارم، تو بر دل من چون اعتماد داری. به پاکی حق - که عمری است تا برهراس او می زیم و نمی دانم که از من چه خواهد آمد - کسی درون خویش نداند، دیگری درون او چه داند.
# - 27
و هم ابوعثمان گوید که با ابوحفص به خانه ابوبکر حلیفه بودم و جمعی اصحاب آنجا بودند، از درویشی یاد می کردند. گفتم: کاشکی حاضر بودی.
# - 28
شیخ گفت: اگر کاغذی بودی رقعه ای نوشتمی تا بیامدی.
انتخابشده - 29
گفتم: اینجا کاغذ هست.
# - 30
گفت: خداوند خانه به بازار رفته است. اگر مرده باشد و کاغذ وارث را شده باشد نشاید بر این کاغذ چیزی نوشتن.
# - 31
بوعثمان گفت: بوحفص را گفتم: مرا چنان روشن شده است که مجلس علم گویم. گفت: تو را چه بدین آورده است؟ گفتم: شفقت تو بر خلق تا چه حد است؟ گفت: تا بدان حد که اگرحق تعالی مرا به عوض همه عاصیان در دوزخ کند و عذاب کند روا دارم. گفت: اگر چنین است بسم الله. اما چون مجلس گویی اول دل خود را پند ده و تن خود را؛ و دیگر آن که جمع آمدن مردم تو را غره نکند که ایشان ظاهر تو را مراقبت کنند و حق تعالی باطن تو را.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 28 از «ذکر ابوحفص حداد قدس الله روحه العزیز» است.