نثر · شماره 5
پرسیدند که مروت چیست گفت: دست داشتن از آنچه بر تو حرام است تا مروتی باشد که باکرام الکاتبین کرده باشی و پرسیدند تصوف چیست گفت: تصوف اسمی و حقیقت پدیدنه و بیش از این حقیقت بود بی اسم.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 2
نقلست که یک روز در راهی می رفت ناگاه ترکی درآمد و قفائی بر شیخ زد و برفت مردمان گفتند چرا کردی که او شیخ ابوالحسن است مردی بزرگ پشیمان شد و بازآمد و از شیخ عذر می خواست شیخ گفت: ای دوست فارغ باش که ما این نه از تو دیدیم از آنجا که رفت غلط نرود.
# - 3
نقلست که در متوضا بود در خاطرش آمد که این پیرهن به فلان درویش می باید داد خادم را آواز داد وگفت: این پیراهن از سر من برکش و به فلان درویش ده خادم گفت: ای خواجه چندان صبر کن که بیرون آئی گفت: می ترسم که شیطان راه بزند و این اندیشه بر دلم سرد گرداند.
# - 4
نقلست که یکی ازو پرسید که چگونۀ گفت: دندانم فرسوده شد از نعمت حق خوردن و زبانم از کار شد از بس شکایت کردن.
# - 5
پرسیدند که مروت چیست گفت: دست داشتن از آنچه بر تو حرام است تا مروتی باشد که باکرام الکاتبین کرده باشی و پرسیدند تصوف چیست گفت: تصوف اسمی و حقیقت پدیدنه و بیش از این حقیقت بود بی اسم.
انتخابشده - 6
پرسیدند از تصوف گفت: کوتاهی امل است و مداومت بر عمل.
# - 7
پرسیدند از فتوت گفت: مراعات نیکو کردن و بر موافقت دایم بودن و از نفس خویش به ظاهر چیزی نادیدن که مخالف آن بود باطن تو.
# - 8
و گفت: توحید آن بود که بدانی او آن مانند هیچ ذاتی نیست.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 5 از «ذکر ابوالحسن بوشنجی قدس الله روحه العزیز» است.