نثر · شماره 12
و گفت: درویشی به نزدیک من آمد و می گریست و گفت: ده روز است تا گرسنه ام با بعضی یاران از گرسنگی شکایت کردم پس به بازار شدم در می یافتم در راه که بر آننوشته بود که خدای به گرسنگی تو عالم نیست که شکایت می کنی.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 9
نقلست که گفت: جوانی به خواب دیدم به غایت صاحب جمال گفتم کیستی گفت: تقوی گفتم کجا باشی گفت: در دل اندوهگنان پس نگه کردم زنی سیاه دیدم به غایت زشت گفتم تو کیستی گفت: خنده ونشاط و خوش دلی گفتم کجا باشی گفت: در دل غافلان واهل نشاط چون بیدار شدم نیت کردم که هرگز نخندم مگر بر من غلبه کند.
# - 10
و گفت: در شبی پنجاه و یک بار پیغمبر را علیه السلام به خواب دیدم و مسایل پرسیدم.
# - 11
و گفت: شبی پیغامبر را علیه السلام به خواب دیدم گفتم چه دعا کنم تا حق تعالی دل مرا نمی راند گفت: هر روزی چهل بار بگوی بصدق یا حی یا قیوم یا لااله الاانت اسئلک ان تحبی قلبی بنور معرفتک ابدا.
# - 12
و گفت: درویشی به نزدیک من آمد و می گریست و گفت: ده روز است تا گرسنه ام با بعضی یاران از گرسنگی شکایت کردم پس به بازار شدم در می یافتم در راه که بر آننوشته بود که خدای به گرسنگی تو عالم نیست که شکایت می کنی.
انتخابشده - 13
و گفت: یکی ازوی وصیت خواست گفت: چنانکه فردا خدای تعالی ترا خواهد بود تو امروز او را باش.
# - 14
و گفت: انس به مخلوق عقوبت است و قرب اهل دنیا معصیت و با ایشان میل کردن مذلت.
# - 15
وگفت: زاهد آن باشد که هیچ نیابد دلش شاد بود بنایافتن آن وجد و جهد لازم گیرد و احتمال دل کند به صبر و راضی باشد بدین تا بمیرد.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 12 از «ذکر ابوبکر کتانی قدس الله روحه العزیز» است.