نثر · شماره 61
نقلست که درویشی آوازی می داد که مرا دو گرده می دهند کارم راست می شود شبلی گفت: خنک تو که بدو گرده کارت راست می شود که مرا هر شبانگاه هر دو کون در کنار می نهند و کارم برنمی آید.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 58
نقلست که وقتی جنید و شبلی با هم بیمار شدند طبیب ترسا بر شبلی رفت گفت: ترا چه رنج افتاده است گفت: هیچ گفت: آخر گفت: هیچ رنج نیست طبیب نزدیک جنید آمد گفت: ترا چه رنجست جنید از سر درگرفت و یک یک رنج خویش برگفت: ترسا معالجه فرمود و برفت آخر بهم آمدند شبلی جنید را گفت: چرا همه رنج خویش را با ترسادر میان نهادی گفت: از بهر آن تا بداند که چون بادوست این می کنند با ترساء دشمن چه خواهند کرد پس جنید گفت: تو چرا شرح رنج خود ندادی گفت: من شرم داشتم با دشمن از دوست شکایت کنم.
# - 59
نقلست که یکبار به دیوانه ستان در شد جوانی رادید در سلسله کشیده چون ماه همی تافت شبلی را گفت: ترا مردی روشن می بینم از بهر خدا سحرگاهی سخن من با او بگوی که از خان و مانم برآوردی و در جهانم آواره کردی و از خویش و پیوندم جدا افکندی و در غربتم انداختی و گرسنه و برهنه بگذاشتی و عقلم ببردی و در زنجیر و بند گرانم کشیدی و رسوای خلقم کردی جز دوستی تو چه گناه دارم اگر وقت آمد دستی بر نه چون شبلی بر در رسید جوان آواز داد که ای شیخ زنهار که هیچ نگوئی که بدتر کند.
# - 60
نقلست که یک روز در بغداد رفت فقاعی آواز می داد لم یبق الاواحد جز یکی باقی نماند شبلی نعره بزد ومی گفت: هل یبقی الا واحد و السلام.
# - 61
نقلست که درویشی آوازی می داد که مرا دو گرده می دهند کارم راست می شود شبلی گفت: خنک تو که بدو گرده کارت راست می شود که مرا هر شبانگاه هر دو کون در کنار می نهند و کارم برنمی آید.
انتخابشده - 62
نقلست که یک روز یکی را دید زار می گریست گفت: چرا می گریی گفت: دوستی داشتم بمرد گفت: ای نادان چرا دوستی گیری که بمیرد.
# - 63
نقلست که وقتی جنازۀ پیش شبلی نهادند پنج تکبیر بگفت: گفتند مذهبی دیگر گرفتی گفت: نه اما چهار تکبیر برمرده بود و یک بر عالم و عالمیان.
# - 64
نقلست که یکبار چندگاه گم شده بود وباز نمی یافتند تا آخر در مخنث خانۀ بازیافتند گفتند این چه جاء تست گفت: خود جاء من اینست که چنان که ایشان نه مردند و نه زن در دنیا من نیز نه مردم و نه زن در دین پس جای من اینجاست.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 61 از «ذکر شیخ ابوبکر شبلی رحمهالله علیه» است.