کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

نثر · شماره 21

استاد گفت: وقتی پیری را دیدم در مسجدی خراب خون می گریست چنانکه زمین مسجد رنگ گرفته بود گفتم ای پیر با خویشتن رفقی بکن ترا چه افتاده است گفت: ای جوانمرد طاقتم برسید در آرزوی لقای او.

چهرهٔ عطارشاعر

در متن شعر

سطرهای پیرامون

برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.

  1. 18

    نقلست که روزی صوفی پیش استاد نشسته بود عطسه داد گفت: یرحمتک ربک صوفی در حال پای افزار در پا کردن گرفت بر عزم رفتن گفتند حال چیست گفت: چون زبان شیخ بر ما برحمت گشاده شد کاری که بایست برآمد چه خواهد بود بیش از این نگفت: و برفت.

    #
  2. 19

    نقلست که روزی استاد نشسته بود و مرقعی نو و زیبا درپوشیده و در عهد شیخ ابوالحسن برنودی یکی بود از عقلاء مجانین از خانقاه درآمد پوستینی کهنه آلوده پوشیده استاد بطیبت می گفت و در مرقع خویش می نگریست که بوالحسن بچند خریدۀ این پوستین شیخ نعره بزد و گفت: بوعلی رعنائی مکن که این پوستین بهمه دنیا خریده ام و بهمه بهشت باز نفروشم استاد سر در پیش افکند و زار بگریست و چنین گفتند که دیگر هرگز با هیچکس طیبت نکرد.

    #
  3. 20

    نقلست که استاد گفت: روزی درویشی در خانقاه درآمد که گوشه با من پردازید تا بمیرم او را خانه پرداختیم در آنجا شد و چشم در گوشۀ گذاشت و می گفت: الله الله و من پنهان گوش می داشتم گفت: ای ابوعلی مرا مبشول برفتم و بازآمدم او همان می گفت تا جان بداد کسی بطلب غسال و کرباس فرستادیم تا نگاه کردیم او را هیچ جای ندیدیم حیران فرو ماندیم گفتم این بمن نمودی خداوندا بزندگی بدیدمش و بمردگی ناپدید شد و کجا شد هاتفی آوازداد که چه جوئی کسی را که ملک الموت جست نیافت حور و قصور جستند نیافتند گفتم خداوندا او کجا رفت آواز آمد فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر.

    #
  4. 21

    استاد گفت: وقتی پیری را دیدم در مسجدی خراب خون می گریست چنانکه زمین مسجد رنگ گرفته بود گفتم ای پیر با خویشتن رفقی بکن ترا چه افتاده است گفت: ای جوانمرد طاقتم برسید در آرزوی لقای او.

    انتخاب‌شده
  5. 22

    و گفت: خداوندی بر بندۀ خود خشم گرفت شفیعان فراکرد تا او را عفو کرد و بنده همچنان می گریست شفیع گفت: اکنون این گریستن بر چیست او ترا عفو کرد خداوند گفت: او رضای من می جوید و او را اندر آن راه نیست بدان همی گرید.

    #
  6. 23

    نقلست که یک روز جوانی از در خانقاه در آمد و بنشست گفت: اگر کسی را اندیشۀ معصیتی بخاطر درآید طهارت را هیچ زیان دارد استاد بگریست و گفت: سوال این جوانمرد را جواب بگوئید زین الاسلام گفت: مرا خاطری درآمد لکن از استاد شرم داشتم که بگویم طهارت ظاهر راخلل نکند اما طهارت باطن را بشکند.

    #
  7. 24

    نقلست که گفت: درد چشم پدید آمد چنانکه از درد مدتی بی قرار شدم و خوابم نیامد ناگاه لحظۀ درخواب شدم آوازی شنیدم که الیس الله بکاف عبده پس بیدار شدم دردم برفت و دیگر هرگز درد چشم نبود.

    #

دربارهٔ این سطر

سطر شماره 21 از «ذکر شیخ ابوعلی دقاق رحمهالله علیه» است.