نثر · شماره 23
نقلست که یک روز جوانی از در خانقاه در آمد و بنشست گفت: اگر کسی را اندیشۀ معصیتی بخاطر درآید طهارت را هیچ زیان دارد استاد بگریست و گفت: سوال این جوانمرد را جواب بگوئید زین الاسلام گفت: مرا خاطری درآمد لکن از استاد شرم داشتم که بگویم طهارت ظاهر راخلل نکند اما طهارت باطن را بشکند.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 20
نقلست که استاد گفت: روزی درویشی در خانقاه درآمد که گوشه با من پردازید تا بمیرم او را خانه پرداختیم در آنجا شد و چشم در گوشۀ گذاشت و می گفت: الله الله و من پنهان گوش می داشتم گفت: ای ابوعلی مرا مبشول برفتم و بازآمدم او همان می گفت تا جان بداد کسی بطلب غسال و کرباس فرستادیم تا نگاه کردیم او را هیچ جای ندیدیم حیران فرو ماندیم گفتم این بمن نمودی خداوندا بزندگی بدیدمش و بمردگی ناپدید شد و کجا شد هاتفی آوازداد که چه جوئی کسی را که ملک الموت جست نیافت حور و قصور جستند نیافتند گفتم خداوندا او کجا رفت آواز آمد فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر.
# - 21
استاد گفت: وقتی پیری را دیدم در مسجدی خراب خون می گریست چنانکه زمین مسجد رنگ گرفته بود گفتم ای پیر با خویشتن رفقی بکن ترا چه افتاده است گفت: ای جوانمرد طاقتم برسید در آرزوی لقای او.
# - 22
و گفت: خداوندی بر بندۀ خود خشم گرفت شفیعان فراکرد تا او را عفو کرد و بنده همچنان می گریست شفیع گفت: اکنون این گریستن بر چیست او ترا عفو کرد خداوند گفت: او رضای من می جوید و او را اندر آن راه نیست بدان همی گرید.
# - 23
نقلست که یک روز جوانی از در خانقاه در آمد و بنشست گفت: اگر کسی را اندیشۀ معصیتی بخاطر درآید طهارت را هیچ زیان دارد استاد بگریست و گفت: سوال این جوانمرد را جواب بگوئید زین الاسلام گفت: مرا خاطری درآمد لکن از استاد شرم داشتم که بگویم طهارت ظاهر راخلل نکند اما طهارت باطن را بشکند.
انتخابشده - 24
نقلست که گفت: درد چشم پدید آمد چنانکه از درد مدتی بی قرار شدم و خوابم نیامد ناگاه لحظۀ درخواب شدم آوازی شنیدم که الیس الله بکاف عبده پس بیدار شدم دردم برفت و دیگر هرگز درد چشم نبود.
# - 25
یک روز استاد بوسعید خرگوشی و استاد بوعلی را از حمام باز آورده بودند و هر دو بیمار بودند استاد بوعلی بدو گفت: چه بود اگر همچنین هر دو بسلامت نشسته باشیم تا وقت نمازدرآید و به تعجب بماندم که چندین بار طهارت می باید کرد و ایشان هر دو را یک علت بود بوسعید دهان بر گوش استاد نهاد و گفت: راست بدان ماند که ستیزه همی کند لیکن هر چه ازو بود خوش بود.
# - 26
نقلست که گفت: وقتی در بیابانی پانزده شبانه روز گم شدم چون راه بازیافتم لشکری دیدم که مرا شربتی آب داد زیان کاری آن شربت آب سی سالست که هنوز در دل من مانده است.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 23 از «ذکر شیخ ابوعلی دقاق رحمهالله علیه» است.