نثر · شماره 33
چنانکه نقلست که یک روز عید به مصلی خلقی انبوه حاضر بودند او را خوش آمد گفت: بعزت تو اگر مرا خبر باشد که از ایشان کسی پیش از من ترا بیند برفور بی هیچ توقعی جان از من برآید ودیگر شاید که چون آنجا زمان نباشد از پیش و از پس دیدن نباشد شرح این سخن دراز است لیس عندالله صباح و لامساء و او را کلماتی عالی است.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 30
فلما اضاء الصبح فرق بیننا
# - 31
وای نعیم لایکدره الدهر
# - 32
عجب اینست با سخنی چنین هم او می گوید که بدانمی که روز قیامت قدمی ورای من خواهد بود از هر چه کرده ام روی بگردانمی اما شاید که در آن وقت که این گفته باشد او را با او داده باشند تا همه محومحض عبودیت بود و در این وقت او را از میان برداشته باشند و بر زبان او سخن می رانده تا محو محض ربوبیت بوده باشد.
# - 33
چنانکه نقلست که یک روز عید به مصلی خلقی انبوه حاضر بودند او را خوش آمد گفت: بعزت تو اگر مرا خبر باشد که از ایشان کسی پیش از من ترا بیند برفور بی هیچ توقعی جان از من برآید ودیگر شاید که چون آنجا زمان نباشد از پیش و از پس دیدن نباشد شرح این سخن دراز است لیس عندالله صباح و لامساء و او را کلماتی عالی است.
انتخابشده - 34
و گفت: نگر تا از بهر او با هیچ آفریده خصومت نکنی که آنگاه دعوی کرده باشی کو تو آن توی و تو آن خود نیستی ترا خداوندی است شغل خویش بدو بازگذار تا خود خصمی ملک خویش او کند.
# - 35
وگفت: چنان باش که مرده باشی و سه روز برآمده.
# - 36
و گفت: هر که جان خود را جاروب در معشوق نمی کند او عاشق نیست.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 33 از «ذکر شیخ ابوعلی دقاق رحمهالله علیه» است.