نثر · شماره 30
و گفت: سر به نیستی خود فرو بردم چنانکه هرگز وادید نیابم تا سر به هستی تو برآرم چنانکه به تو بیک ذره بدانم گفت: در سرم ندا آمد که ایمان چیست گفتم خداوندا آن ایمان که دادی مرا تمامست.
شاعرعطاردر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 27
نقلست که روزی در حالت انبساط کلماتی می گفت. بسرش ندا آمد که بوالحسنا نمی ترسی از خلق گفت: الهی برادری داشتم او از مرگ همی ترسیدی اما من نترسم گفت: شب نخستین از منکر و نکیر ترسی گفت: اشتر که چهار دندان شود از آواز جرس نترسد گفت: از قیامت و صعوبات او ترسی گفت: می اندیشم که فردا چون مرا از خاک برآری و خلق را در عرصات حاضر کنی من در آن موقف پیراهن بوالحسنی خود از سر برکشم و در دریای وحدانیت غوطه خورم تا همه واحد بود وبوالحسن نماند موکل خوف و مبشر رجای بر من باز ننشیند.
# - 28
نقلست که شبی نماز همی کرد آوازی شنود که هان بوالحسنو خواهی که آنچه از تو می دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند شیخ گفت: ای بار خدایا خواهی تا آنچه از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند آواز آمد نه از تو نه از من.
# - 29
ویکبار می گفت: الهی ملک الموت را به من مفرست که من جان بوی ندهم که نه ازو ستده ام تا باز بدو دهم من جان از تو ستده ام و جز تو به کسی ندهم.
# - 30
و گفت: سر به نیستی خود فرو بردم چنانکه هرگز وادید نیابم تا سر به هستی تو برآرم چنانکه به تو بیک ذره بدانم گفت: در سرم ندا آمد که ایمان چیست گفتم خداوندا آن ایمان که دادی مرا تمامست.
انتخابشده - 31
و گفت: ندا آمد که تو مایی و ما تو می گوئیم نه تو خداوندی و ما بندۀ عاجز.
# - 32
و گفت: از حضرت خطاب ندا می آمد که مترس که ما ترا از خلق نخواسته ایم.
# - 33
و گفت: خدای عزو جل از خلق نشان بندگی خواست و از من نشان خداوندی.
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 30 از «ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی» است.