نثر · شماره 37
فروکش کرد همه آرام شدند مگر شاگرد قهوه چی که با رنگ تاسیده پیرهن یخه حسنی ، شبکلاه و شلوار دبیت
شاعرصادق هدایتدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 34
ولی بالای دست خودش چشم نداشت کس دیگر را ببیند، آن هم کاکا رستم که روزی سه مثقال تریاک
# - 35
میکشید و هزار جور بامبول میزد . کاکا رستم از این ت حقیری که در قهوه خانه نسبت باو شد مثل برج زهر مار
# - 36
نشسته بود ، سبیلش را میجوید و اگر کاردش می زدند خونش در نمی آمد . بعد از چند دقیقه که شلیک خنده
# - 37
فروکش کرد همه آرام شدند مگر شاگرد قهوه چی که با رنگ تاسیده پیرهن یخه حسنی ، شبکلاه و شلوار دبیت
انتخابشده - 38
دستش را روی دل ش گذاشته بود و از زور خنده پیچ و تاب میخورد و بیشتر سایرین به خنده او میخندیدند . کاکا
# - 39
رستم از جا در رفت ، دست کرد قندان بلور تراش را برداشت برای سر شاگرد قهوه چی پرت کرد . ولی قندان به
# - 40
سماور خورد و سماور از بالای سکو با قوری بزمین غلطید و چندین فنجان را ش کست . بعد کا کا رستم بلند شد
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 37 از «داش آکل» است.