نثر · شماره 101
وقتیکه میخواستم چشمهایم را ببندم و خودم را تسلیم مرگ بکنم ، این تصویرهای شگفت انگیز پدیدار میشد .
شاعرصادق هدایتدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 98
دیدم . تنم سست ، خرد شده ، ناخوش و سنگین ، سرم درد می کرد . این کابوسهای ترسناک از جلو چشمم رد
# - 99
می شد ، عرق از تنم سرازیر بود . میدیدم بسته ای کاغذ در هوا باز میشد ، ورق ورق پائین میریخت ، یک دسته
# - 100
سرباز میگذشت ، صورت آنها پیدا نبود . شب تاریک و جگر خراش پر شده بود از هیکلهای ترسناک و خشمکین،
# - 101
وقتیکه میخواستم چشمهایم را ببندم و خودم را تسلیم مرگ بکنم ، این تصویرهای شگفت انگیز پدیدار میشد .
انتخابشده - 102
دایره ای آتشفشان که بدور خودش می چرخید ، مرده ای که روی آب رودخانه شناور بود ، چشمهائی که از هر
# - 103
طرف بمن نگاه میکردند . حالا خوب بیادم میآید شکلهای دیوانه و خشمناک بمن هجوم آور شده بودند . پیر
# - 104
مردی با چهره ای خون آلوده بستونی بسته شده بود . بمن نگاه می کرد ، میخندید، دندانهایش برق میزد .
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 101 از «زنده بگور» است.