نثر · شماره 282
حس بکنم . احساساتم ت ند و بزرگ شده بود ، در شگفت بودم که چرا خوابم نبرده . مثل این بود که همه هستی
شاعرصادق هدایتدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 279
هر فکری که میخواستم میکردم اگر تکان میخوردم حس میکردم که مانع از بیرو ن رفتن این گرما میشد ، هر چه
# - 280
راحت تر خوابیده بودم بهتر بود ، دست راستم را از زیر تنه ام بیرون کشیدم ، غلتیدم ، به پشت خوابیدم ، کمی
# - 281
ناگوار بود ، دوباره ب ه همان حالت افتادم و اثر تریاک تندتر شده بود . میدانستم و میخواستم که مردن را درست
# - 282
حس بکنم . احساساتم ت ند و بزرگ شده بود ، در شگفت بودم که چرا خوابم نبرده . مثل این بود که همه هستی
انتخابشده - 283
من از تنم ب ه طرز خوش و گوارائی بیرون میرفت، قلبم آهسته میزد ، نفس آهسته میکشیدم ، گمان میکنم دو سه
# - 284
ساعت گذشته . در این بین کسی در زد ، فهمیدم همسایه ام است ولی جواب او را ندادم و نخواستم از جای خود
# - 285
تکان بخورم . چشمهایم را باز کردم و دوباره بستم ، صدای باز شدن در اطاق او را شنیدم ، او دستش را شست،
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 282 از «زنده بگور» است.