نثر · شماره 302
یک بدبختی ناگفتنی با من در نبرد است .
شاعرصادق هدایتاثرزنده بگور
قالبسایر
در متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 299
ساعت خیلی سخت لرزیدم ، صدای دندانهایم که ب ه هم میخورد میشنیدم . بعد تب آمد ، تب سوزان و عرق از تنم
# - 300
سرازیر شد ، قلبم میگرفت ، نفسم تنگ شده بود . اولین فکری که برایم آمد این بود که هرچه رشته بودم پنبه شد
# - 301
و نشد آن طوریکه باید شده باشد ، از جان سختی خودم بیشتر تعجب کرده بودم ، پی بردم که یک قوه تاریک و
# - 302
یک بدبختی ناگفتنی با من در نبرد است .
انتخابشده - 303
به دشواری نیمه تنه در رختخوابم بلند شدم ، دگمه چراغ برق را پیچاندم ، روشن شد . نمیدانم چرا
# - 304
دستم رفت بسوی آینه کوچکی که روی میز پهلوی تخت بود ، دیدم صورت م آماس کرده بود ، رنگم خاکی شده
# - 305
بود ، از چشمهایم اشک میریخت ، قلبم بشدت میگرفت : با خودم گفتم که اقلا قلبم خراب شد ! چراغ را خاموش
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 302 از «زنده بگور» است.