نثر · شماره 6
میدونین » : دست بر قضا زد و توی شهرشان قحطی افتاد . یک روز پینه دوز پسرهایش را صدا زد و بهشان گفت
شاعرصادق هدایتدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 3
حوض می کشید یا برف پارو میکرد و اغلب ول میگشت . احمدک از همه کوچکتر، سری براه و پائی براه بود و
# - 4
عزیز دردانه باباش بود، توی دکان عطاری شاگردی میکرد و سر ماه مزدش را می آورد به باباش میداد . پسر
# - 5
بزرگها که کار پا بجائی نداشتند و دستشان پیش پدرشان دراز بود، چشم نداشتند که احمدک را بینند.
# - 6
میدونین » : دست بر قضا زد و توی شهرشان قحطی افتاد . یک روز پینه دوز پسرهایش را صدا زد و بهشان گفت
انتخابشده - 7
چیه، راس پوس کندش اینه که کار و کاسبی من نمیگرده، تو شهر هم گرونی افتاده، شماهام دیگه از آب و گل در
# - 8
اومدین و احمدک که از همه تون کوچکتره ماشالله پونزه سالشه . دس خدا بهمراتون، برین روزیتونو در بیارین و
# - 9
هر کدوم یه کار و کاسبی یم یاد بگیرین . من این گوشه واسه خودم یه کرو کری میکنم . اگه روز و روزگاری
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 6 از «آب زندگی» است.