نثر · شماره 176
سرش دید یک اژدها به چه گندگی از درخت بالا میرفت و لانه مرغی هم بدرخت بود.
شاعرصادق هدایتدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 173
پست و بلند بود بهش نشان داد . احمدک خداحافظی کرد و راه افتاد . رفت و رفت، در راه نی لبک میزد، پرنده ها و
# - 174
اینجا یه چرت » : جانوران دورش جمع میشدند . تا نزدیک ظهر رسید پای یک درخت چنار کهن و با خودش گفت
# - 175
فورا بخواب رفت . مدتی که گذشت از صدای خش و فشی بیدار شد . نگاه کرد بالای «! میزنم و بعد راه میا فتم
# - 176
سرش دید یک اژدها به چه گندگی از درخت بالا میرفت و لانه مرغی هم بدرخت بود.
انتخابشده - 177
اژدها که نزدیک میشد بچه مرغها بنای داد و بیداد را گذاشتند و دید که اژدها میخواست آنها را بخورد . بلند شد
# - 178
یک تخته سنگ برداشت و بطرف اژدها پرتاب کرد. سنگ گرفت بسر اژدها زمین خورد و جابجا مرد.
# - 179
هر سال کار اژدها این بود که وقتی سیمرغ بچه میگذاشت و موقع پرواز بچه هایش میرسید میآمد و همه آنها را
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 176 از «آب زندگی» است.