نثر · شماره 174
می رفت. زندگی مادی و معمولی آنها را در خودش حس می کرد و میل داشت که مدتها مابین آنها راه برود، ولی
شاعرصادق هدایتدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 171
برای شیخ ابوالفضل نقل بکند، و همی ن آخوند چند جمله عربی بگوید، یک دستوری سخت تر بدهد و توی دلش باو
# - 172
بخندد؟ نه، باید همین امشب این سر را روشن بکند . مدتی در خیابا نهای خلوت دیوانه وار گشت زد . بعد داخل
# - 173
جمعیت شد، بدون اینکه بچیزی فکر بکند، میان همین جمعیتی که پست میشمرد و مادی میدانست آهسته راه
# - 174
می رفت. زندگی مادی و معمولی آنها را در خودش حس می کرد و میل داشت که مدتها مابین آنها راه برود، ولی
انتخابشده - 175
دوباره مثل اینکه تصمیم ناگهانی گرفت بطرف خانه شیخ ابوالفضل برگشت . ایندفعه دیگر کسی آنجا نبود . در زد
# - 176
و بزنی که پشت در آمد، اسم خودش را گفت، مدتی طول کشید تا در را بروی او باز کردند. وارد اطاق که شد دید
# - 177
شیخ ابوالفضل با چشمهای لوچ، صورت آبله رو و ریش حنائی مثل مربای آلو روی گلیم نشسته، تسبیح
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 174 از «مردی که نفسش کشت» است.