نثر · شماره 116
چشمهایم آه بسته شد ، دیدم در میدان محمدیه بودم. دار بلندی برپا آرده بودند و پیرمرد خنزرپنزری جلو اطاقم
شاعرصادق هدایتدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 113
دوباره زنده میشوند و فریاد انتقام میکشند در این وقت از طبیعت و دنیای ظاهری آنده میشدم و حاضر بودم آه
# - 114
همین به من « ؟ مرگ ، مرگ _ آجایی » : در جریان ازلی محو و نابود شوم چند بار با خودم زمزمه آردم
# - 115
تسکین داد و چشمهایم به هم رفت.
# - 116
چشمهایم آه بسته شد ، دیدم در میدان محمدیه بودم. دار بلندی برپا آرده بودند و پیرمرد خنزرپنزری جلو اطاقم
انتخابشده - 117
را به چوبه ی دار آویخته بودند. چند نفر داروغه ی مست پای دار شراب میخوردند مادرزنم با صورت
# - 118
برافروخته ، با صورتی آه در موقع اوقات تلخی زنم حالا می بینم آه رنگ لبش می پرد و چشمهایش گرد و
# - 119
وحشت زده میشود ، دست مرا میکشید ، از میان مردم رد میکرد و به میرغضب آه لباس سرخ پوشیده بود نشان
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 116 از «بوف کور ۲ - چیزی آه تحمل ناپذیر است حس میکردم از همه ی این مردمی آه می دیدم و میانشان زندگی میکردم دور هستم...» است.