نثر · شماره 188
خودش را شریک درد من میدانست؟ یکروز به او پول داده بودند و پستانهای ورچروآیده ی سیاهش را مثل
شاعرصادق هدایتدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 185
اما من هیچ تعجبی نکردم. چقدر این مردم ، احمق هستند! همین آه یک ساعت بعد برایم جوشانده آورد ،
# - 186
چشمهایش از زور گریه سرخ شده بود و باد آرده بود اما روبروی من زورآی لبخند زد جلو من بازی در
# - 187
می آوردند ، آنهم چقدر ناشی؟ به خیالشان من خودم نمیدانستم؟ ولی چرا این زن به من اظهار علاقه میکرد؟ چرا
# - 188
خودش را شریک درد من میدانست؟ یکروز به او پول داده بودند و پستانهای ورچروآیده ی سیاهش را مثل
انتخابشده - 189
دولچه توی لپ من چپانیده بود آاش خوره به پستانهایش افتاده بود. حالا آه پستانهایش را میدیدم ، عقم می
# - 190
نشست آه آن وقت با اشتهای هر چه تمامتر شیره ی زندگی او را میمکیده ام و حرارت تنمان در هم داخل میشده.
# - 191
او تمام تن مرا دستمالی میکرد و برای همین بود آه حالا هم با جسارت مخصوصی آه ممکن است یک زن بی
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 188 از «بوف کور ۲ - چیزی آه تحمل ناپذیر است حس میکردم از همه ی این مردمی آه می دیدم و میانشان زندگی میکردم دور هستم...» است.