نثر · شماره 305
آن دستمال بسته را از او بگیرم ولی پیرمرد با چالاآی مخصوصی دور شده بود. من برگشتم پنجره ی رو به
شاعرصادق هدایتدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 302
و رویش را با شال گردن پیچیده بود و چیزی را به شکل آوزه در دستمال چرآی بسته زیر بغلش گرفته بود
# - 303
خنده ی خشک و زننده ای میکرد آه مو به تن آدم راست می ایستاد.
# - 304
خواستم دنبالش بدوم و آن آوزه ، همین آه خواستم از جایم تکان بخورم از در اطاقم بیرون رفت. من بلند شدم
# - 305
آن دستمال بسته را از او بگیرم ولی پیرمرد با چالاآی مخصوصی دور شده بود. من برگشتم پنجره ی رو به
انتخابشده - 306
آوچه ی اطاقم را باز آردم هیکل خمیده ی پیرمرد را در آوچه دیدم آه شانه هایش از شدت خنده میلرزید و آن
# - 307
دستمال بسته را زیر بغلش گرفته بود. افتان و خیزان میرفت تا اینکه به آلی پشت مه ناپدید شد. من برگشتم به
# - 308
خودم نگاه آردم ، دیدم لباسم پاره ، سرتاپایم آلوده به خون دلمه شده بود ، دو مگس زنبور طلایی دورم پرواز
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 305 از «بوف کور ۳ - چند شب پیش همین آه در شاه نشین حمام لباسهایم را آندم افکارم عوض شد. استاد حمامی آه آب روی سرم...» است.