نثر · شماره 118
بود وقتیکه برگشتند بروند بخ وابند ننه حسن دید کفش دم پائی آبجی خانم نزدیک دریچه آب انبار افتاده . چراغ را
شاعرصادق هدایتدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 115
نصف شب بود ، همه بیاد شب عروسی خودشان خوابیده بودند و خواب های خوش میدیدند . ناگهان مثل اینکه
# - 116
کسی در آب دست و پا میزد صدای شلپ شلپ همه اهل خانه را سراسیمه از خواب بیدار کرد . اول بخیالشان
# - 117
گربه یا بچه در حوض افتاده سر و پا برهنه چراغ را روشن کردند ، هر جا را گشتند چیز فوق العاده ای رخ نداده
# - 118
بود وقتیکه برگشتند بروند بخ وابند ننه حسن دید کفش دم پائی آبجی خانم نزدیک دریچه آب انبار افتاده . چراغ را
انتخابشده - 119
جلو بردند دیدند نعش آبجی خانم آمده بود روی آب ، موهای بافته سیاه او مانند مار بدور گردنش پیچیده شده
# - 120
بود ، رخت زنگاری او به تنش چسبیده بود ، صورت او یک حالت با شکوه و نورانی داشت م انند این بود که او
# - 121
رفته بود بیک جائی که نه زشتی و نه خوشگلی ، نه عروسی و نه عزا ، نه خنده و نه گریه ، نه شادی و نه اندوه
#
دربارهٔ این سطر
سطر شماره 118 از «آبجی خانم» است.