مصرع دوم · شماره 3
که آنچه در دلم است از درم فراز آید
شاعرسعدیدر متن شعر
سطرهای پیرامون
برای دیدن جایگاه این سطر در شعر، چند سطر پیش و پس از آن را مرور کنید.
- 1
یکی از ملوک عرب رنجور بود در حالت پیری و امید زندگانی قطع کرده که سواری از در درآمد و بشارت داد که فلان قلعه را به دولت خداوند گشادیم و دشمنان اسیر آمدند و سپاه و رعیت آن طرف بجملگی مطیع فرمان گشتند ملک نفسی سرد بر آورد و گفت این مژده مرا نیست دشمنانم راست یعنی وارثان مملکت.
# - 2
بدین امید به سر شد دریغ عمر عزیز
# - 3
که آنچه در دلم است از درم فراز آید
انتخابشده - 4
امید بسته بر آمد ولی چه فایده زانک
# - 5
امید نیست که عمر گذشته باز آید
# - 6
کوس رحلت بکوفت دست اجل
#