سایر · سعدی
حکایت سفر حبشه
1
غریب آمدم در سواد حبش
دل از دهر فارغ سر از عیش خوش
2
به ره بر یکی دکه دیدم بلند
تنی چند مسکین بر او پای بند
3
بسیچ سفر کردم اندر نفس
بیابان گرفتم چو مرغ از قفس
4
یکی گفت کاین بندیان شب روند
نصیحت نگیرند و حق نشنوند
5
چو بر کس نیامد ز دستت ستم
تو را گر جهان شحنه گیرد چه غم؟
6
نیاورده عامل غش اندر میان
نیندیشد از رفع دیوانیان
7
وگر عفتت را فریب است زیر
زبان حسابت نگردد دلیر
8
نکونام را کس نگیرد اسیر
بترس از خدای و مترس از امیر
9
چو خدمت پسندیده آرم بجای
نیندیشم از دشمن تیره رای
10
اگر بنده کوشش کند بنده وار
عزیزش بدار خداوندگار
11
وگر کند رای است در بندگی
ز جان داری افتد به خربندگی
12
قدم پیش نه کز ملک بگذری
که گر بازمانی ز دد کمتری