قصیده · ملک الشعرای بهار
قصیده ۲۴ - بیا تا جهان را به هم برزنیم...
1
بیا تا جهان را به هم برزنیم
بدین خار و خس آتش اندر زنیم
2
بجز شک نیفزود از این درس و بحث
همان به که آتش به دفتر زنیم
3
ره هفت دوزخ به پی بسپریم
صف هشت جنت به هم برزنیم
4
زمان و مکان را قلم درکشیم
قدم بر سر چرخ و اختر زنیم
5
از این ظلمت بی کران بگذریم
در انوار بی انتها پر زنیم
6
مگر وارهیم از غم نیک و بد
وز این خشک و تر خیمه برتر زنیم
7
چو بادام از این پوستهای زمخت
برآییم و خود را به شکر زنیم
8
درآییم از این در به نیروی عشق
چرا روز و شب حلقه بر در زنیم؟
9
از این طرز بیهوده یکسو شویم
به آیین نو نقش دیگر زنیم
10
قدم بر بساط مجدد نهیم
قلم بر رسوم مقرر زنیم
11
ز زندان تقلید بیرون جهیم
به شریان عادات نشتر زنیم
12
از این بی بها علم و بی مایه خلق
برآییم و با دوست ساغر زنیم