سایر · عطار
الحکایه و التمثیل
1
نازنین میرفت و بس شوریده بود
گفتی از سرباز خوابی دیده بود
2
میگذشت او بر در مجلس گهی
این سخن گفت آن مذکر آنگهی
3
این گل آدم خدا از سرنوشت
چل صباح از دست قدرت میسرشت
4
بعد از آن گفتا دل مومن مدام
هست در انگشت حق کرده مقام
5
نازنین چون این سخن بشنود ازو
زاتش جانش برآمد دود ازو
6
گفت بیچاره چه سازد آدمی
یا دلست او یا گلست او از زمی
7
چون دل و چون گل بدست اوست بس
پس بدست ما چه باشد جز هوس
8
من دلی دارم ز عالم یا گلی
هر دو او راست اینت مشکل مشکلی
9
از دل و گل در جهان من برچهام
اوست جمله در میان من برچهام
10
هیچ هستم من ندانم یا نیم
چون همه اوست آخر اینجا من کیم