غزل · رهی معیری
آیینه روشن
1
ز کینه دور بود سینه ای که من دارم
غبار نیست بر آیینه ای که من دارم
2
ز چشم پر گهرم اختران عجب دارند
که غافلند ز گنجینه ای که من دارم
3
به هجر و وصل مرا تاب آرمیدن نیست
یکیست شنبه و آدینه ای که من دارم
4
سیاهی از رخ شب می رود ولی از دل
نمی رود غم دیرینه ای که من دارم
5
تو اهل درد نه ای ورنه آتشی جانسوز
زبانه می کشد از سینه ای که من دارم
6
رهی ز چشمه خورشید تابناک تر است
به روشنی دل بی کینه ای که من دارم