غزل · رهی معیری
در سایه سرو
1
حال تو روشن است دلا از ملال تو
فریاد از دلی که نسوزد به حال تو
2
ای نوش لب که بوسه به ما کرده ای حرام
گر خون ما چو باده بنوشی حلال تو
3
یاران چو گل به سایه سرو آرمیده اند
ما و هوای قامت با اعتدال تو
4
در چشم کس وجود ضعیفم پدید نیست
باز آ که چون خیال شدم از خیال تو
5
در کار خود زمانه ز ما ناتوان تر است
با ناتوان تر از تو چه باشد جدال تو؟
6
خار زبان دراز به گل طعنه می زند
در چشم سفله عیب تو باشد کمال تو
7
ناساز گشت نغمه جان پرورت رهی
باید که دست عشق دهد گوشمال تو