غزل · شاطرعباس صبوحی
نقاش تقدیر
1
سالها قد تو را خامۀ تقدیر کشید
قامتت بود قیامت که چنین دیر کشید
2
خواست رخسار تو با زلف گره گیر کشد
فکرها کرد که باید به چه تدبیر کشید
3
مدتی چند بپیچید به خود و آخر کار
ماه را از فلک آورد و به زنجیر کشید
4
جای ابروی تو نقاش، پس از آهوی چشم
تا به بازیچه نگیرند دم شیر کشید
5
بعد چشم تو، مصور چو به ابرو پرداخت
شد چنان مست که بر روی تو شمشیر کشید
6
دل اسیر مژه ات از عدم آمد به وجود
همچو صیدی که مصور به دم شیر کشید
7
پیش تشریف رسای کرم دوست ازل
منت از کوتهی خامۀ تقدیر کشید
8
لاغری بین که در اندیشۀ نقشم، نقاش
آنقدر ماند که تصویر مرا پیر کشید
9
گر خرابم کنی ای عشق چنان کن، باری
که نشاید دگرم منت تعمیر کشید
10
نتوان بهر علاج دل دیوانۀ ما
از سر زلف به دوش این همه زنجیر کشید