غزل · شاطرعباس صبوحی
جام جهان بین
1
وقت آن شد که سر خویش، من از غم شکنم
آهی از دل کشم و حلقۀ ماتم شکنم
2
گر مراد دل من را ندهد این گردون
همه اوضاع جهان، یکسره در هم شکنم
3
باده از کاس سفالین خورم و از مستی
به یقین جام جهان بین به سر جم شکنم
4
گر شود رام دمی ساقی و می گیرم از او
ترک عقبی کنم و توبه دمادم شکنم
5
شرحی از یوسف گمگشته خود گر بدهم
شهرت گریه یعقوب، مسلم شکنم
6
سر شوریدۀ خود، گر بنهم بر زانو
صبر ایوب، از این شهره به عالم شکنم
7
بارها یار بدیدم به صبوحی می گفت
عزم دارم که ز هجرم قدت از غم شکنم