سایر · ملک الشعرای بهار
تمثیل
1
مردی از فاقه در امان آمد
کارش از گشنگی به جان آمد
2
دید درکوی لاشه مردار
روزه بگشود بر چنان افطار
3
یافت با لاشه مرد را، یاری
گفت زنهار! مرد و مرداری
4
زین حرام ای رفیق دست بدار
تا دهد خوشه حلالت بار
5
گفت کم گوی از حرام و حلال
کار جانست ، نیست فرصت قال
6
تا دمد خوشه حلال از دشت
من مسکین حرام خواهم گشت
7
تا شود امتحان شاه تمام
نیکمردان شوند صید لئام
8
چون ملک تجربت تمام کند
هم مگر رستخیز عام کند
9
کاهل اصلاح دردسر بردند
یا بکشتید یاکه خود مردند