سایر · ملک الشعرای بهار
داستان کاردار
1
کارداری براند گرم به دشت
شامگاهان به قریه ای بگذشت
2
لقمه ای خورد و جرعه ای پیوست
دیده بر هم نهاد خسته و مست
3
تاکه از باغ خاست بانگ خروس
خواجه برجست خشمناک و عبوس
4
گفت کاین مرغ بلهوس شومست
یاوه گوی و فراخ حلقومست
5
داد فرمان به مهتر و پاکار
کز خروسان برآورند دمار
6
هرچه آنجا خروس بدکشتند
خاک با خونشان بیاغشتند
7
نیمشب خواجه چون به بستر خفت
با ندیمی از آن خویش بگفت
8
چون بخواند خروس صبح ای یار
خیز و ما را ز خواب کن بیدار
9
گفتش ای خواجه اندربن ماوی
صبح خوانی دگر نماند بجا
10
سر بریدی خروسکان را باز
مرغ سرکنده کی کند آواز