کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

داستان کاردار

1

کارداری براند گرم به دشت

شامگاهان به قریه ای بگذشت

2

لقمه ای خورد و جرعه ای پیوست

دیده بر هم نهاد خسته و مست

3

تاکه از باغ خاست بانگ خروس

خواجه برجست خشمناک و عبوس

4

گفت کاین مرغ بلهوس شومست

یاوه گوی و فراخ حلقومست

5

داد فرمان به مهتر و پاکار

کز خروسان برآورند دمار

6

هرچه آنجا خروس بدکشتند

خاک با خونشان بیاغشتند

7

نیمشب خواجه چون به بستر خفت

با ندیمی از آن خویش بگفت

8

چون بخواند خروس صبح ای یار

خیز و ما را ز خواب کن بیدار

9

گفتش ای خواجه اندربن ماوی

صبح خوانی دگر نماند بجا

10

سر بریدی خروسکان را باز

مرغ سرکنده کی کند آواز

متن شعر کپی شد.