کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

داستان انقلاب خراسان

1

و آن قضایا که در خراسان بود

هم ز جهل پلیس نادان بود

2

که به یک روز پاسبان بلد

راند قانون به مردم مشهد

3

کرد نسخ کله بهانه خوبش

شد به دنبال آب و دانه خوبش

4

به گمانش که کاری آسانست

لیک غافل که این خراسانست

5

مردمانی به کار دین پابست

همه پابند آن شعارکه هست

6

خلق کم مایه و کلاه گران

شدت پاسبان مزید بر آن

7

رسته ها بسته گشت و غوغا شد

انقلابی عظیم برپا شد

8

گرد گشتند خلق در مسجد

بهر پاس شعار خویش بجد

9

تلگرافی به شه فرستادند

کس بدان پیشگه فرستادند

10

شه ندانست عیب کار کجاست

چون ندانست ، گم شد از ره راست

11

داد فرمان که قتل عام کنند

کارشان در شبی تمام کنند

12

لشگری گردشان گرفت به شب

برشد ازآن حظیره بانگ و جلب

13

پاسبان و سپاهی از هر سوی

با فقیران شدند روباروی

14

بگرفتندشان به تیغ و به تیر

به فلک برشد آه وبانگ نفیر

15

صحن مسجد، به خون شد آغشته

نیمه ای خسته نیمه ای کشته

16

همگی را سحر برون بردند

مرده و زنده خاکشان کردند

17

محشری بیگنه هلاک شدند

خاک بودند و باز خاک شدند

18

آن جنایت که ناگهانی بود

همه تقصیر شهربانی بود

19

این اداها که عین گمراهیست

یادگار اصول درگاهیست

20

کاو نه تعلیم پاسبانی داشت

خوی دژخیمی و عوانی داشت

21

بود هتاک و ناکس و نامرد

دیگران را به خوی خود پرورد

22

هست دیری کزین اداره جداست

لیک آثار او هنوز بجاست

متن شعر کپی شد.