کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

تشنه طوفان

1

دیگر به روزگار نمی بینم، آن عشق ها که تاب و توان سوزد،

در سینه ها ز عشق نمی جوشد، آن شعله ها که خرمن جان سوزد،

2

آن رنج ها که درد بر انگیزد، وان دردها که روح گدازد نیست

آن شوق و اضطراب که شاعر را، چنگی به تار جان بنوازد نیست

3

در سینه، دل، چو برگ خزان دیده، بی عشق مانده سر به گریبان است،

از بوسه ی نسیم نمی لرزد؛ این برگ خشک، تشنه طوفان است!

4

طوفان عشق نیست که دل ها را، در تنگنای سینه بلرزاند؛

تا بر شراره های روان سوزش، شاعر سرشک شوق بیافشاند.

5

عشقی نه تا به سر فکند شوری رنجی نه تا به دل شکند خاری

داغی نه تا به دفتر دانایی؛ آتش زنم ز گرمی گفتاری!

6

من شمع دلفروز سخن بودم؛ اکنون زبان بریده و خاموشم

ترسم که شعر نیز کند آخر، مانند روزگار، فراموشم...

متن شعر کپی شد.